تنها تو می دانی دلم سرشار تنهایی ست...
تنها تو می دانی دلم سرشار تنهایی ست
چشم های خسته ام غمبارو بارانی ست
تنها تو می دانی سکوتم پر زفریاد است
اندوهگین و خسته ام اما لبم شاد است
تنها تو می دانی چقدر غمگین و تنهایم
ماه و ستاره گشته است همدرد شبهایم
وقتی نباشی بی قرارو خسته می مانم
هر دل خوشی را بی تو از آینه می دانم
من خوب می دانم دلم بی تو زمستانیست
تنها پناهم اشک های سرد و بارانی ست
من خوب می دانم تنفس بی تو دشوار است
غم با وجود تو سرش بر دار است
با من بمان ای خوب من ای ماه شب هایم
من با حضور سبز تو از عشق سرشارم...
عاشقی را گفتند: تو مگر دیوانه ای که این چنین
جسم نحیف رادر ره معشوق بی وفا فنا می سازی؟؟؟
آهی کشید و گفت: از مجنون پرسیدند چرا نامت را
مجنون گذاشته ای و به بیابان پناه برده ای؟؟؟
پابدان گذاشت نخواهد رسید...
اگر چه دوری از اینجا، تو یعنی اوج زیبایی...

اگر چه دوری از اینجا، تو یعنی اوج زیبایی
کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند، دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت، که یاد تو هنوز اینجاست...

آمده ام تا بگویم بی نهایت رسیدن به عشق تقدیم
تو باد...
آمده ام تا سکوت بی دلیل گذشته را به فریادهای بی امان مبدل کنم.
آمده ام تا بگویم بهانه ای است چشمانم ، فدای یک لحظه آمدنت.
تقدیم با عشق...
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت صاحب زمان مبارک باد...
زیباترین لحظه های من بودن در کنار توست و همه لحظه های تنهایی ام فدای
وجود نازنینت.
روئیدن گل زیباست اما نه به زیبایی روئیدن گل روی تو
همه گل های زیبای دنیا تقدیم به قلب مهربانت.
ای زیباترین معنای زندگی بدان که برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که
ای تک ستاره آسمان تنهایی من با وجود فرسنگ ها دوری تنها و تنها
به تو می اندیشم،
فراموشت نمی کنم.تو را که در کوچه تنهایی ام آرام باریدی و مرا خیس عطر باران کردی.
خورشید با همه درخشندگی در پایان روز ناپدید می گردد ولی
با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گل های شاداب گلدان پنهان کردم
و بر دفترخاطراتم نوشتم:
تو را دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود... .

ای کاش به دل کسی پا نمی گذاشتیم و کسی به دلمون پا نمی گذاشت. ای کاش اگر کسی به دلمون
پا گذاشت دیگه دلمون رو تنها نمی گذاشت. ای کاش اگر یه روز دلمون رو تنها گذاشت ردپاهاشو رو
دلمون جا نمی گذاشت...
غیر تو ای عشق کس یک لحظه با من سر نکرد

غیر تو ای عشق کس یک لحظه با من سر نکرد
هر که آمد رهگذر بود و گذر دیگر نکرد
آفتاب تازه ای آلونک من غیر تو
روزهای ابری ام را هیچکس باور نکرد
در تمام لحظه هایم هیچکس غربت و تنهایی ام را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچگاه، برکه ی طوفانی ام را حس نکرد
آنکه سامان غزل هایم از اوست، بی سر و سامانی ام را حس نکرد
هیچکس در باغ تنهایی من از نهال آشتی تخمی نکاشت
کوله بار غربتم را لحظه ای دست های مهربانی بر نداشت
در حیاط سینه ی من هیچکس جای پای غصه را جارو نزد
برف و بار غصه و اندوه را روی بام خانه ام پارو نزد
باغبانی از نهال سینه ام شاخ و برگ ناامیدی را نچید
از نگاه و چشم های خسته ام انتظار لحظه هایم را ندید
کاش می شد با غروب آفتاب، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت
یا که می شد با طلوع یک بهار آخر پائیز را بوسید و رفت.
میلاد مبارک...
ولادت با سعادت سالار شهیدان امام حسین و ماه بنی هاشم ابوالفضل و سید الساجدین
امام سجاد(ع) به همه شما دوستان تبریک عرض می کنم...


به عشق عشق زینب
دلم شاده حسینه
که میلاد حسینه
زیمن آن شه خوبان
مشام جان پر از شمیم سیبه!


دوستی یک حادثه است و جدایی قانون.پس بیا حادثه ساز و قانون شکن باشیم.
همسفر عشق...

"م" من!
کدام دست نا موفق مرا اينگونه سرد و خسته و تنها کشيد و کدامين نقاش چيره دست تو را زيبا و مغرور و با عشق آشنا کشيد. بگو با من از عشق، از زندگی که دستان سردم با صدای تو جان می گيرد. بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نمايد. من خسته دل، ره به کجا يابم که پايان راهم تويی. دل غمگينم جز تو قراری نيابد که پناهم تويی. بخوان با من سرود عشق را، بگو با من داغ شقايق را. بنشين در کنارم دمی، تا بياسايم نفسی، که تو برای من بسی، در اين شب سياه بی کسی. زمزمه کن در گوش جانم قصه های لاله های پرپر را. بگير در کنارت دمی، اين ليلی خونين پيکر را که از پيمانه صبرم جرعه ای بيش نمانده. که بر شاخه اميدم دست غم، برگ های خزان زده بی جان را نشانده، بيا با من و تا انتها با من همسفر شو. بيا سفر کنيم با هم تا مرز بی نهايت، تا سرزمين نو، تا ديار خوشبختی.

عشق مثل آب ميمونه..... که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است.

وقتی تو از سفر بيای...
وقتی تو از سفر بيای
آفتاب و مهتاب درمياد
شهر و چراغون می کنم
شب های دوری سر می آد
بعد تو هيچوقت آسمون
دستمال آبی نکرد
ابر سفيد سحری
پنجره ها رو تر نکرد
ای پل خوشبختی من
برای پيدا کردنت
رسوای عالمی شدم
بيا که از دوری تو
طعنه شنيدم از همه
زخمی هر غمی شدم
منو هر چی گل تو باغچه هاست
به صدای تو پر می گيريم
اگه تو بيای تو جشن عشق
من و اين پرنده های غم
به هوای تو پر می گيريم
بيا که دلم هميشه تو رو می خونه
وقتی که تو باشی آفتاب و مهتاب می مونه.
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي.

دوستت دارم...
به او بگویید دوستش دارم
به او که گل همیشه بهار من است
به او که قشنگترین بهانه
برای بودن من است
به او که عشق جاودانه من است.

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه
مي دهد...
دلم برايکسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق
می کند...
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد ...
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر
مي کند...
دلم براي کسي تنگ است...
"م" عزیزم:
کاش می دانستی چقدر دلم برای تو تنگ شده است...
کاش می دانستی چقدر دوستت دارم...
شب ها می خوابم به این امید که به خوابم بیایی...
کاش می شد فاصله ها را شکست و به تو رسید...
دوستت دارم....![]()
دوست دارم
دوست دارم
قد تموم آدما
قد تموم عاشقا...
![]()
![]()
![]()
![]()

سپیده عشق...

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گزیزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
تن ثدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم
آه! گویی زدخمه دل من
روح شبگرد مه، گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله، گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد درون هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
آه...باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زآن جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
"جاودان باشی ای سپیده عشق!"

عشق...
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود!

